«یه چیز، یه چیز که دقیقا نمی دونم چیه، داره من رو از وسط نصف می کنه. شاید یه اره، یه چاقو. هر چی. انگار داره جایی آتیش می گیره و من مثل احمق ها فقط دارم نگاه می کنم. نگاه می کنم می بینم چه طور همه چیز جلو چشم هام داره خاکستر می شه.»
بهترین شکل ممکن، نوشته مصطفی مستور، نشر چشمه، صفحه 24
همیشه خیال می کردم در زندگی ام خیلی چیزها، خیلی اتفاقات، خیلی آدم ها هستند که رهایشان کرده ام و از دستشان جیم زده ام. در خیال خودم آنها را گذاشته ام و رفته ام به تبت تنهایی خودم و گم و گور شده ام، به ماداگاسکاری که توی ذهنم ساخته ام گریخته ام و مثل هیولای دریاچه ی لاک نس یک جایی داخل دریاچه، خودم را پنهان کرده ام، چه خیال باطلی؟ حقیقت این هست آنی که در طی همه ی این سال ها وانهاده شده بود من بودم، آقای جیم.
برچسب: پایان,
نویسنده: نوید کمالی